نویسنده: زهره محجوب - ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
دردل شب،
آرمید خورشید،
با نوازش های،نم نم باران.
دست های ماه ،پنهانی ،
ابرها را رقم می زد،
تا که شاید چلچراغ ماه،
همچو یک مهمان ناخوانده،
پشت آن پنجره های خواب وبیداری،
با نوازش های شبگردش،
ودزدانه،
اما کمی مغرور،
در کنار بالش آن کودک تبدار،
سر می زد.
باد هم زوزه سحر داده،
مست وحیران وکمی وحشی.
در نگاه سفره مهتاب،
برجبین این شب تاریک،
چشم می دوزد،
دزدانه،
یک سرو خموش وشاد.
بر ضیافت این نیمه شب تاریک،
بی حضور لاله ونیلوفرو خورشید؟!
تا که یک مرغ سحر شاید،
نغمه صبح،سرداده.
تا که شاید یک شبی دیگر،
وعده دیدار ماه وماه رویان را،
با حضور لاله ونبلوفر وخورشید،
در همان نیمه شب تاریک،
مژده صبح سحر داده.
دستهای ماه پنهانی،
وچون میهمانی ناخوانده،
دزدانه، و کمی مغرور،
ابرها را رقم می زد.
وبر بالین آن کودک تبدار،
سر می زد.
زهره