خانه ای ساخته ام
خانه ای سرد وکبود
که سفالش یخ مرداب
وستونش،خاری ست
آب هایش به سرابی جاریست
خانه ام ویران باد
نیست حتی به دلش روزنه ای
تا که از آن نگریست
به همان دنیایی
که به تاریکی من می ماند
و نشان غم تاریکی خود
از سرای دل من
می جوید.
خانه ای ساخته ام
خانه ای سرد وکبود
که سفالش یخ مرداب
وستونش،خاری ست
آب هایش به سرابی جاریست
خانه ام ویران باد
نیست حتی به دلش روزنه ای
تا که از آن نگریست
به همان دنیایی
که به تاریکی من می ماند
و نشان غم تاریکی خود
از سرای دل من
می جوید.
گل یاسیم،نی،گل نومیدی
شبنم بامدادیم
نی،اشک تاریکی
جامه ی سبز بهاروخنده ی یک باغیم
پس بیا تا به بهار،
به سر سفره ی عشق،
نان سنگک بپزیم
در کنار یک نهر
که درآن ماهی ها،به تماشای بساط من وتو
دل بستند
و،زنابیردرآن،شهدعشق می کارند
و نگاه من وتو
که پی یک آیه در گذر است
به هزاران آیه،عشق را می خوانند
و درآن
معجزه ی عشق
می ماند، تا به ابد...
و درآن سفره ی رنگین بهار
بلبلان می خوانند
قاصدک ها،چونان تاج عروس
برسرت می بارند
سفره ی عشق من وتو،بس چه رنگین شده
با عطر بهار
و دل انگیزتر از خواب سحر
پس بیا تا به بهار به سرسفره ی عشق
نان سنگک بپزیم
تا که آن باغبان باغ وصال
نرسیده به خزان
میوه ی عشق من وتو برچیند
گل یاسیم،نی،گل نومیدی
جامه ی سبز بهار و خنده ی یک باغیم.
آسمان پر نور است
وزمین سرد وکبود
کاش دیگرامروز،دست خورشیدمرا دریابد
ببرد،...تا به فلک
تا به همان قله ی نور ،در خلوت
بشوم هم سفر زهره و کیوان وزحل
بنشینم بر ماه
دست ها را ببرم،تا به فلک
و در آن تاکستان
تا بچینم خوشه ی پروین را
کاش می شد،که ازاین جاذبه آزاد شوم
و به میهمانی ناهید روم
و درآن جشن و سرور شب میلاد شهاب
کاش من هم، می بودم
خسته ام
از دل این گنبد تاریک زمین
خسته ام
از دل شب
خانه ای می خواهم ،در دل نور
و در آن شهر سلیمان نبی
که سفال وپی آن،
همه اش از نور است
و ستونش،
پرتوی از راستی ست
خانه ای می خواهم
دور...دور
بر لب جوی
که کنارش دشتی ست
دشت پر سبزه و گل
که همه گلهایش وحشی و بی پروایند،
چونان زنبق ویاس
وکسی را طمع چیدن آن گلها نیست
جامه ای می خواهم
جامه ای از گل سرخ
که به زیبایی وآن خار تنش می بالد
وبه وقت کندن،
دردرا،در دل آن عاشق دلباخته اش می کارد
و سکوتی،
به مانند نسیم دم صبح
که درآن بوی خوش یکرنگی ست
اشک هایی
چونان شبنم گل
روی رخساره ی پردرد کبود گلبرگ
که به سیلی زمان
قطره،قطره جاریست
و به آن تابش خود
که به مانند نگین می تابد
رخ آن برگ غبارآلوده را می شوید
و به پاکی وصفای دل آن برگ،گواهی دارد
بستری
بستری می خواهم
بستری بردل خاک
که به بویش تن من سالهاست که آشنایی دارد
و میان من وآن
این همه رنگ وریا
سال های سال است که جدایی دارد
آسمان پر نور است
و زمین سرد وکبود
کاش دیگر امروز
دست خورشید مرا در یابد
ببرد تا به همان قله ی نور.
پسری پیش مردی که دکان علاقه بندی(ابریشم بافی)داشت کار می کرد.این پسر که کاری نداشت وهنری بلد نبود،یک وقت به سرش زد که زن بگیرد.هر طوری بود برایش دختری پیدا کردند وبه اسم او کردند.یک روز علاقه بند دکانش را به پسر سپرد وخودش به خانه رفت.اتفاقا نامزد پسر به در دکان علاقه بندآمد وبعد از سلام واحوال پرسی چشمش به پارچه ها ودستمال های قشنگی که در دکان بود افتاد.از پسر خواست یکی از دستمالها را به او بدهد.پسر گفت این دستمالها مال من نیست.از دختر اصرار واز پسر انکار،وپسرک به هر زبانی که خواست نامزدش را از این کار منصرف کند تا از خیر دستمال بگذرد نتوانست.بالاخره حرف ها وحرکات دختر کار خودش را کرد وپسر دوتا از دستمال ها را به او داد.دختر خوشحال وخندان از دکان بیرون رفت.بعد از رفتن دختر،پسر به خود آمدوگفت:این چه کاری بود که کردم؟حالا چه خاکی به سر کنم؟اگر بگویم نسیه دادم،می گویدچرا؟اگر بگویم فروخته ام،پولش را می خواهد. خلاصه،آن پسر بی عقل،نقشه ای کشید وبهترین راه در نظرش این رسید که دکان را آتش بزند تا صاحب دکان از ماجرا بویی نبرد.برای انجام دادن عمل شومش یک گل آتش گذاشت ته دکان میان پارچه هاو در دکان را بست و به خانه رفت.آتش کم کم کوره کردوبه تمام پارچه ها سرایت کردودکان را به آتش کشید.چند لحظه ای نکشید که آتش به حجره ها و دکان های دیگر هم سرایت کردوتمام قیصریه طعمه ی آتش شد.هر چه تلاش کردند نتوانستند قیصریه را نجات دهند ودود شد و آتش.بعدها فهمیدند که قیصریه ی به آن زیبایی به واسطه ی بی عقلی آن پسر احمق نابود شدوعده ی زیادی به خاک سیاه نشستند.اما دیگر چه سود؟
برگرفته ازکتاب زبان وادبیات فارسی،(منبع قبلی)
عبادت نه در عبادتگاه بزرگ یا معبد بلکه درفضای باز بر روی کوهها انجام می گرفت.ایرانیان باستان عادت داشتند که "بر بلند ترین قله ی کوهها بالا روند وبرای زئوس قربانی کنند.آنان تمام گنبدآسمان را زئوس می نامیدندوهمچنین برای خورشید وماه و زمین وآتش وآب وباد قربانی میکنند."(هرودوت..).
محرابهای آنان در معابد نیست،بلکه در بلندیهای کوههاست. نقش های برجسته ی بزرگ وکتیبه های شاهان در مراکز بزرگ تمدن نیستند،بلکه بر سینه ی صخره ها جای دارند.
گرچه خدایان غالبابا تصویر پردازی های اساطیری توصیف شده اند مانند:خدایان گردونه ران که در گردونه های زیبایی که آنها را اسبان بیمرگ می کشند،به پیش می تازند.اما جز به این "انسان مانندگی" خدایان دقت کنیم،می بینیم که این خصوصیت خدایان از بین می رود.به عنوان مثال که خدای بزرگ میثره=مهر هزار چشم دارد،این نکته نماد بارزی است بیانگر این عقیده که هیچ کس نمی تواندخطای خود را از این خدا بپوشاند واز عواقبش بگریزد.بسیاری از دانشمندان معتقدندکه چون جامعه ی هند واروپایی به سه طبقه یعنی،فرمانروایان،جنگجویان و کشاورزان تقسیم می شد،خدایان نیز به سه طبقه تقسیم می شدند.این فرضیه مربوط به ساخت"سه گانه ی"جامعه ی بشری وایزدی همچون کلیدی برای گشودن بسیاری از مشکلات اسطوره شناسی ایران به کار گرفته شده واحتمالا در این مورد افراط شده است،اما می توان به این موضوع کاملا معتقد بود که سلسله مراتب خدایان بر اساس الگوی بشری ساخته شده است.
خدایان فراوانی در اساطیر ایرانیان باستان بوده اند وتعداد آنان بیش از آن است که بتوان اینجا درباره ی همه ی آنان بحث کرد.فقط می توانیم به شخصیت های اصلی در تفکر هند و ایرانی و بومی ایرانی نظری بیفکنیم. ادامه دارد...
برگرفته از کتاب جان هینلز(شناخت اساطیر ایران)
ترجمه ی: ژاله آموزگار-احمد تفضلی . نشر:چشمه
ماه،
رنگ تفسیر من بود
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
سرو،
شیهه ی بارز خاک بود
کاج نزدیک،
مثل انبوه فهم
صحنه ی ساذه ی فصل راسایه می زد
کوفی خشک تیغالها خوانده می شد
از زمین های تاریک
بوی تشکیل ادراک می آمد
دوست،
توری هوش را روی اشیاء
لمس می کرد
جمله ی جاری جوی را می شنید
با خود انگار می کفت:
هیچ حرفی به این روشنی نیست
من کنار زهاب ،
فکر می کردم:
امشب راه معراج اشیاء چه صاف است.
صدایم کن،
صدایت ،گرمتر از هر نفس بر جان من باشد
شفایم کن،
شفایت،درد درمان تن تبدار من باشد
نگاهم کن،
نگاهت،نقطه ی اوج تلاقی برچشم من باشد
رهایم کن،
رهایت،مرگ جاویدی مثال سوزشمع جان من باشد
رهایم کن،
ودیگربار،نه صدایم،نه شفایم،نه نگاهم کرده
وخاموش باش دیگر
که از خاموشی ات،جان دگر درجان من افتد
و جان تازه ای،دیگر به جانم نیست یک مرهم
تو خاموشی ومن هم راز فانوس خموشم
تو سر بر زیر افکنده،
و من هم چون قناری،در لک مسکوت خاموشم
واز دیواره ی زندان خاموشم،
نه می جوشم،نه می نوشم،
و چون سر بر درو دیوار،می کوبم
که ای وایم،و،ای وایم
کجا رفت،آن یگانه یار معبودم،
و آن دلدار معشوقم،
من آن فانوس خاموشم،
تو سر بر زیر افکنده،
ومن مدهوش وبی هوشم،
و چون آواز دوری را نمی نوشم،
من آن مرغ قناری،
در لک مسکوت،بی هوشم،
ندای گرم آوازت،
بسان خاطری خاموش
شفای درد ودرمانت،
مثال پیکری،بی کوش
نگاه مست وبی اوجت،
مثال چشمه ای بی جوش
و دیگر نیست،
آواز گرمی،از ته حلقوم دلشادی
و آن درمان دردی بر تنی خسته
وآن منظره ی اوجی،
بسان چشمه ای پر جوش
نه یک اوجی،
که می بردم به اوج قله ای خاموش
نه یک موجی،
که می بردم کنار ساحلی پرجوش...
باورم کن
تا که از دفتر خط خورده ی مشق
دو سه سطری ،به سخن بگشایم
باورم کن
منم آن کودک دیروز،که امروز فراموش شده
دست بردست پدر،پدری دودشده
مادری را که از غصه ی درد کور شده
خواهری را که در کوچه وبرزن،
همه نابود شده،
باور کن
پای بی کفش برآن نیمکت تبدیده
وآن تن،تن بی پیرهنی درشب یلدا
خوابگاهم،نیمکتها وخوراکم
ته مانده به همان لقمه ی پرچرب،
ازآن کودک بی غصه ودرد
باز هم باور کن
دل پر دردتر از آن همه ی تنهایی
مادری می کشد آن کودک خود،
را که چرا بامایی؟
کاش می شد که به سقف فلک،
فریاد کنم
کاش می شدکه تمام مشق خط خورده ی دیروز
همه را پاک کنم
یا که بر دفتر جبرم،سخن زورکی درس ریاضی
همه انکار کنم
کاش می شد،
که به یک جرعه تو را نوش کنم
وزهمان جرعه به آتشکده ی دل
همه خاموش کنم
ای کاش آن قصه،
که وصفش،به هزار ویک شب انجامید
می شد آنرا به یکباره،
همه نوش کنم. زهره
-----------------
خوشا آنان که از پا سر ندونند
میان شعله خشک وتر ندونند
کنشت وکعبه وبتخانه ودیر
سرایی خالی از دلبر ندونند
باباطاهر