انتظار،
فرصت دیدار آیینه است،
در حضورشمع .
پرچمک های گل سرخ ،
در فصلی به فصلی شدن هاست.
بال های سوخته ی شاپرک ها گواهند.
انتظار،
فرصت تمدید فرات است،
در عطش نینوا.
طومار کوفیان ،
بر رأس حسین (ع)حک شدن است.
آه نینوا !
ای سرزمین موعود،
ای سرزمین شاپرک ها،
اینک پلاک های گمنام قد کشیده اند.
استخوان های کاشته در خاکت،
در سینه ی سوختگان مادرانم،
و درباران های نهالکان شهیدانم،
روئیده اند.
روزی که تو آیی..
ای تک سوار آسمانی.
و ای آخرین اختر تابناک خدایی،
زمین آبستن می زاید.
ای سرزمین راستی ،
کاش من نیز در دشت های اقیانوست،
بوسه بر خاک پایش می ساییدم.
وبا ابر دیدگان منتظرم،
وضو می ساختم.
تا در شمیم پگاهش،
رو به آستانه ی نور،
در بهت ناباوری هایم ،
نماز باور می خواندم.
ای ابری بهاران،
و ای منتظران،ببارید.
شاید که این حسرت به دیدار رسد.
و ای بادهای سهراب ،
بوزید.
تا که گلبانگ اذانتان،
این کویر تشنه را ،
به تماشای دوست رهسپار سازد.
امروز مسیح دیگری در راه است
با یک سبد معجزه ی جاوید
با دست هایی پر ز مهر و گرم
با یک درخت از سیب های خاطره انگیز
من در حوالی اش کمین کردم
دزدانه و با یک نقاب از عشق
در زیر خاری سخت خوابیده
در باغی از تبسم های کال آن، نهالک های بی تزویر
امروز آری او
شکاری ست سخت و بی پروا
فردا
شکار دیگری ست در راه....
بگذار در چشم تو اشک شوم
از مرز مژگانت بگذرم
و بر دشت گونه هایت بوسه زنم
می خواهم اشک شوم
چون می دانم،
فرو می پاشند ،سیلاب اشک هایم،
صخره های قلبت را
و راه می یابند
بر دریای مهربانی هایت
بگذار تا بر لبان تو خنده شوم
تا هدیه کنم
شادمانیت را
و شاید قله های سپیدش ،
نشانه روند
دیدار آشنایی را
بگذار
تا در خلیج گیسوانت شانه شوم
بر مخمل امواجش چنگ زنم
و تا مرز شکافتن دانه دانه های سیاهش
بگذار در دست تو چنگ شوم
تا بسرایم،ترانه ی عاشقی را
بگذار در پای تو خلخال شوم
تا بر حاشیه ی دامنت برقصم
بگذار تا در قلب تو آشیانه شوم
اگر چه این آشیانه قفسی است برایم
سخت آهنین
می خواهم در آن مأوی گزینم
چه خوب است اشک چشمانی...
چه خوب است خنده ی لب هایی...
چه خوب است شانه ی گیسوانی...
و چه خوبست آشیانه ی قلبی
حتی قفسی سخت آهنین بودن
و چه خوب است زندانی
که زندانبانش تو باشی!
"بلقیس محجوب"
ای مادر، چه صمیمانه به دل چنگ زدی
خیمه ای ساخته بر دل،وبه آن رنگ زدی
گاه در خلوت خود،گریه کنان می گویم
کوش آن عطری که با جان ودلم می بویم
هر لحظه که دل از غم درد می شکند
ای مادر،که تو مرهمی هستی به دلم
هر لحظه که لب بر سخنی باز کنم
با جان ودلت می شنوی حرف دلم.
در بت خانه کجاست؟
من از آن دورترم
دور تر از بوته ی یاس
علف هرزه که خارش با کتم درگیر است
دور کردست مرا
بوی یاس پیچیدست
دل به تاب آمده،اما چه کنم؟
کت من درگیر است
می کشم چنگ بر هرزه ولی،
از دو قدم دورترم
می زند چنگ به پیراهن من
یک علف هرز دگر
بوی یاس پیچیدست
چه کنم؟
من از آن دورترم
گیر به نی و هرزه ی آن
بر پیراهن وکفش وکت وآن جوربکان
دور کردست مرا
چاره ام چیست؟...کجاست؟
چاره ام لختی و بی پیرهنی است
کت و آن جوربکان،
کفش ولباسم همی درگیری ست
نی ونیزار وآن تیغ به گلزار
همه ی درگیری ست
نی که نتوان همه اش چید ودرو کرد،بهار
اما بتوان چید ودرو کرد همه ی جوربکان
یک به یک واکنم آن پیرهنان
بوی یاس وقدح ومی خانه
گذر دوست در آن بت خانه
همه اش در گرو پیرهن است
پس کنم آنهمه را تا برسم
بر در آن می خانه
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر