درابتدای نگاهت،سادگی وبی آلایشی است.اما به عمق نگاهت می نگرم،که در وجودم تداعی شده،و به کنکاش مغز من،وجودی را می جویی و یافته های نا یافنه ات را می افزایی. شاید در اعماق نگاهت همان بی آلایشی است که در نگاه اول می یابی وشاید،پیرایشی که در عمق من می یابی در وجودم نگنجد.پس به سادگی بیندیش که درویش زخم خورده بیش نیستم،وبه آن زخم درونی که بسان خنجری بر دل نشسته،به زخم غایت بی مرهم نگاه نامحرم ننما.به فکر مرهمی از زخم دل باش نه به بنیادین آن ونه نمک پاش زخم تیر خورده.به حسرت منگر،که حادثه بخت واقبال نمی شناسد وبر سر من خوش اقبال چونان فرود می آید که به خواب هم نگنجد.به هر وصف خوب یا بد به فکر امید باش و آن را فرا راه نایافته ات قرار ده،که از پس راه به بیراهه نشوی.چرا که ناامیدی به کرات پست تر از گمراهی است و آن در مرتبه ی دوم قرار دارد.واین مراتب تو را به خواری ،که پست تر از ناامیدی است می رساند و از اوج بودن به ورای نبودن می کشاند.