به کجا می روم؟

دروازه ها خسته ام کرده اند،

ودشتها بیزارم ساخته اند.

ودشمن پنهان،کینه توز،

هنوز گامهایم را دنبال می کند.

پس گریزگاهها کجایند؟

گذرگاهها و راههای رهروان؟

با سرودهای عاشقانه به سوی کرانه ای ناآشنا ،

ودروازه های زندگی،

و دالانهای فرو رفته در تاریکی محض،

وزوایای این روز خشکیده،

من درتمامی آن آمدم ورفتم .

ودشمن پنهان سرکش من ،

همچون کوهی استوار و ایستاده ،

در آن شمال دور،

استوار همچون ایستادگی زمان،

در چشمانی که بی خوابی بسیار آنرا خشکانده،

ودستهای غم واندوه پرتایش ساخته،

به سوی طبیب بی خوابی،

استوار همچون ایستادگی زمان.

و ساعت انتظار،

زمانیکه در این گریز پا فشاری کرد،

گامهایم قله ها را پشت سر گذاشتند،

آنچه را که تلاشهای روزانه ویرانش ساختند،

از بندهای هشدار .

سرود رهایی را هرگز نخواهم خواند،

از بندهایم وهر رهایی.

ودشمن هولناک من،

چشمانش این پاییز را زشت می انگارد،

وبالاترازوجودی خواستار این بهار می باشد.

وآنسوی این مه رقیق،

آن افعی های گزنده،

وآن غول رها شده از بردگی،

از سایه ی دستانش به سوی پیشانی سرد من،

کجا رهایی می یابم درحالیکه مژگان کینه جویش را ،

در راه من می پاشد،فردا مرده ای است بی جان،

و زندکی در جریان است .

ودشمن کینه جوی من،

پشت هر راه تازه ای،

و درشبهای اندوهناک وهولناک من،

پشت هر سحر،

و می بینمش،دراز می شود،

به سوی من،چشم براه،

باگذشته ای دور،

با نور ماه،

در فضایی دراز(طولانی)،

کجاست،این گریزگاه کجاست؟

ازدست دشمن سرکشم؟

نازک الملائکه 1923م

دربغداد بدنیا آمدوفارغ التحصیل فوق لیسانس در رشته ی ادبیات تطبیقی در آمریکا شد. و او را یکی از پدید آورندگان شعر آزاد درادبیات عرب بشمار می آورند.