درداستانهای باستانی،گفته شده که میان ایران وتوران،سالهای درازی جنگ بود.یک بار افراسیاب تورانی به ایران تاخت واز جیحون گذشت.خاک ایران را زیر سم ستوران لگد کوب کرد وتا مازندران پیش راند. منوچهر پادشاه ایران در برابر دشمن پایداری کرد.اما دشمن سرسخت بودوسپاهش بی شمار.ایرانیان از پیروزی نا امید گشتند واز ننگ شکست اندوهگین شدند. روزگاری به سختی گذشت.چاره ای جز بردباری نبود.سپاه توران نیز از درنگ بسیارو کمیابی توشه به ستوه آمد. افراسیاب به ناچار دل به آشتی نهادوراه سازش پیش گرفت. برای خوار کردن وبه زانو در آوردن ایرانیان،بران نهادندکه پهلوانی ایرانی تیری به سوی خاور رها کند،هر جا که تیر فرو آمد،آنجا مرز ایران وتوران شناخته شود. از آن پس چشم امید ایرانیان به این تیر دوخته شد.همه می اندیشیدند، هر چه تیر دورتر رود خاک ایران پهناورتر می گردد.
آرش که پهلوانی پیر بودو در همه سپاه ایران به تیراندازی نامور،برای انداختن چنین تیری گام پیش نهاد.پس برهنه گشت.تن نیرومند خود را به سپاهیان نمود وگفت:
به تن من بنگرید!بیماریی در آن نیست،از همه عیبها پاک است،اما میدانم که چون تیر را از کمان رها کنم،همه نیرویم با این تیر از تنم بیرون خواهد رفت وجانم فدای ایران خواهد شد. آنگاه آرش تیر وکمان برداشت وبر کوه البرز برآمد وبه نیروی ایمان تیر از کمان رها کرد وخود بی جان بر زمین افتاد.
در داستان چنین گفته اند که تیر از بامداد تا نیمروز روز دیگر در پرواز بود و از کوه ودره و دشت می گذشت،تا در کنار رود جیحون بر ساقه درخت گردویی نشست .آنجا را از آن پس مرز ایران وتوران قرار دادند.
این اسطوره به چندین صورت بازآفرینی شده است،که دو نمونه آنرا در مطالب آینده برایتان بازگو می نمایم.
زبان وادبیات فارسی،بازآفرینندگان: دکتر حسن ذوالفقاری-غلامرضاعمرانی-دکترفریده کریمی راد-برگزیده ای ازمتون ادبی-نشر چشمه.چاپ:حیدری