باورم کن
تا که از دفتر خط خورده ی مشق
دو سه سطری ،به سخن بگشایم
باورم کن
منم آن کودک دیروز،که امروز فراموش شده
دست بردست پدر،پدری دودشده
مادری را که از غصه ی درد کور شده
خواهری را که در کوچه وبرزن،
همه نابود شده،
باور کن
پای بی کفش برآن نیمکت تبدیده
وآن تن،تن بی پیرهنی درشب یلدا
خوابگاهم،نیمکتها وخوراکم
ته مانده به همان لقمه ی پرچرب،
ازآن کودک بی غصه ودرد
باز هم باور کن
دل پر دردتر از آن همه ی تنهایی
مادری می کشد آن کودک خود،
را که چرا بامایی؟
کاش می شد که به سقف فلک،
فریاد کنم
کاش می شدکه تمام مشق خط خورده ی دیروز
همه را پاک کنم
یا که بر دفتر جبرم،سخن زورکی درس ریاضی
همه انکار کنم
کاش می شد،
که به یک جرعه تو را نوش کنم
وزهمان جرعه به آتشکده ی دل
همه خاموش کنم
ای کاش آن قصه،
که وصفش،به هزار ویک شب انجامید
می شد آنرا به یکباره،
همه نوش کنم. زهره
-----------------
خوشا آنان که از پا سر ندونند
میان شعله خشک وتر ندونند
کنشت وکعبه وبتخانه ودیر
سرایی خالی از دلبر ندونند
باباطاهر