دل من پر زغم وشاید ،که همه جان وتنم،

پر زدرد،نه که پرتر از درد.ا

شکهایم راهمه ،

درقلمم ریخته ام،

وهمه دردهایم،

گویی این دفتر هم،

تاب این جوهر نیست،

گویی این قلم سرد دگر،

تاب لغزیدن نیست،

اشکهایم،

همه اش خشکیده،

لیک دریا هنوز،

پر از جوش وخروش.

جان من بر لب این ساحل سرد ،

لنگر ی‍‍أس به خود آویخته.

بنویس،

تا که شاید فردا.........شاید....

بنویس،

این دل اگر دادشود یا که فریادشود،

دل دریا از ترس،

موجهایش را به خود می بلعد.

بنویس،

این غم اگر پاره شود،

شب بی ماه ،از این شهر دگر کوچ کند.

بنویس از این درد،

که هماوردی نیست،

و از این اشک،که اگر،

بچکد،یر لب دریا همه گرداب شود،

تیره تر از جوهر شب.

اما دل من،

در قفس سرد خودش خوابیده.

حس نومیدی سرد.

حس بی حس بودن.

و همه فریادها،

در ته حلقوم سکوت،

به خودش پیچیده.

ننویس ،ننویس ،

ای قلم نومیدی،

که دگر،دست به تو بردن وبرگ،

چاره ای نیست بر این دل....و بر ،اینهمه درد.