آسمان پر نور است
وزمین سرد وکبود
کاش دیگرامروز،دست خورشیدمرا دریابد
ببرد،...تا به فلک
تا به همان قله ی نور ،در خلوت
بشوم هم سفر زهره و کیوان وزحل
بنشینم بر ماه
دست ها را ببرم،تا به فلک
و در آن تاکستان
تا بچینم خوشه ی پروین را
کاش می شد،که ازاین جاذبه آزاد شوم
و به میهمانی ناهید روم
و درآن جشن و سرور شب میلاد شهاب
کاش من هم، می بودم
خسته ام
از دل این گنبد تاریک زمین
خسته ام
از دل شب
خانه ای می خواهم ،در دل نور
و در آن شهر سلیمان نبی
که سفال وپی آن،
همه اش از نور است
و ستونش،
پرتوی از راستی ست
خانه ای می خواهم
دور...دور
بر لب جوی
که کنارش دشتی ست
دشت پر سبزه و گل
که همه گلهایش وحشی و بی پروایند،
چونان زنبق ویاس
وکسی را طمع چیدن آن گلها نیست
جامه ای می خواهم
جامه ای از گل سرخ
که به زیبایی وآن خار تنش می بالد
وبه وقت کندن،
دردرا،در دل آن عاشق دلباخته اش می کارد
و سکوتی،
به مانند نسیم دم صبح
که درآن بوی خوش یکرنگی ست
اشک هایی
چونان شبنم گل
روی رخساره ی پردرد کبود گلبرگ
که به سیلی زمان
قطره،قطره جاریست
و به آن تابش خود
که به مانند نگین می تابد
رخ آن برگ غبارآلوده را می شوید
و به پاکی وصفای دل آن برگ،گواهی دارد
بستری
بستری می خواهم
بستری بردل خاک
که به بویش تن من سالهاست که آشنایی دارد
و میان من وآن
این همه رنگ وریا
سال های سال است که جدایی دارد
آسمان پر نور است
و زمین سرد وکبود
کاش دیگر امروز
دست خورشید مرا در یابد
ببرد تا به همان قله ی نور.