می نامم،
این خاک را،
امتدادی به سوی روحم.
می نامم ،
دستانم را،پیاده روی زخمها.
می نامم،
این شنها را بالهایی .
می نامم،
این گنجشکان را،بادام وانجیر،
ودنده هایم را،درختی،
وبیرون می کشم،
از انجیرسینه ام،شاخه ای را،
وپرتاب میکنم،آنرا،همچون سنگ،
و ویران میکنم،تانک ظفریافتگان را،
من زمینم،
از زمانیکه شناختم،خدیجه را .
این خاک،خاک من است ،
واین ابر،ابر من،
و سجدگاه من،خدیجه است .
من این عاشق جاودانه،زندانیی پیدا .
و در این پگاه،
شمیم زمینی بیدارم می سازد .
و او را نیز،در این پگاه ،
زنجیر آهنی ام ،بیدارش می سازد.
این امکان رفتن دوباره به سوی زندگی ،
نمی پرسند،
این رهران به سوی زندگی از زندگیشان،
می پرسند
از این زمین:آیا بیدار شد؟
زمین کودک من!
آیا تو را شناختند تا قربانی ات کنند؟
وآیا تو را با رؤیاهای مان به بند می کشندپس سقوط کردی،
به سوی زخم ما در این زمستان؟
وآیا تو راشناختند تا قربانی ات کنند؟
وآیا تو را با رؤیاهای مابه بند کشیدند
پس اوج گرفت به سوی رؤیای ما در این بهار؟
من زمینم...
ای رهروان به سوی دانه ی گندم درگهواره اش،
درو کنید،پیکرمن را!
ای رهروان به سوی کوه آتش ،
بگذرید از روی پیکر من.
ای رهروان به سوی صخره ی قدس،
بگذرید از روی پیکر من،
وای رهگذران برپیکرمن !
هرگز نخواهند گذشت.
من زمینم درتابشش .
هرگز نخواهند گذشت .
من زمینم،
ای رهگذران بر زمین در روشنایی اش.
هرگز نخواهندگذشت.
هرگز نخواهند گذشت .
می میرم،دوستت دارم،
همانا سه چیز پایان نمی پذیرد،
تو واین عشق واین مرگ.
بوسیدم،خنجر شیرینت را،
سپس پناه بردم به دستانت،
اگر مرا بکشی،
واگر مرا از این مرگ باز داری،
او،او عشق است.
من تو رادوست دارم هنگامی که می میرم،
ودر حالیکه دوستت می دارم.
احساس می کنم که می میرم،
پس برایم زنی باش،
وبرایم شهری.
شعراز محمود درویش
ولادت 1941م در روستایی از فلسطین
زهره