دیرگاهی است که زمان

 از حرکت ایستاده

و زمین

سرد وخموش

با صدای گاه وبیگاه همان سوزش باد

همه جا ساکت وبی نام ونشان

کوچه بن بست ،همه

و فقط سوی کم یک فانوس

ته آن کوی دراز

به در خانه بک پیرزن رو یه نماز

می سوید.

سوزشی سرد

همه جا خاموشی.

نفس سرد شبان

سوز دل نی لبکان

جام بی شرب وشراب

خانه در رهن ربا خواره پست

مانده هم ،دست گدایان فقیر

بی حاصل

شام بی نان وشب بی همسر

وهمان تازه عروس

رو به خاکستر باد

یکه مانده،به بر هجله یار.

توشه زاغ سیاه،پاره سنگ

شب دور ودرد بی پایانش

مانده در خلوت سرد

به تماشای فقیری

به در بخشش کس،درحسرت.

و زنی ،دود شب تار سیاه

دیرگاهی است که زمان از حرکت ایستاده

نبض ساعت،خاموش

و زمین،سرد وخموش.