صدایم کن،

صدایت ،گرمتر از هر نفس بر جان من باشد

شفایم کن،

شفایت،درد درمان تن تبدار من باشد

نگاهم کن،

نگاهت،نقطه ی اوج تلاقی برچشم من باشد

رهایم کن،

رهایت،مرگ جاویدی مثال سوزشمع جان من باشد

رهایم کن،

ودیگربار،نه صدایم،نه شفایم،نه نگاهم کرده

وخاموش باش دیگر

که از خاموشی ات،جان دگر درجان من افتد

و جان تازه ای،دیگر به جانم نیست یک مرهم

تو خاموشی ومن هم راز فانوس خموشم

تو سر بر زیر افکنده،

و من هم چون قناری،در لک مسکوت خاموشم

واز دیواره ی زندان خاموشم،

نه می جوشم،نه می نوشم،

و چون سر بر درو دیوار،می کوبم

که ای وایم،و،ای وایم

کجا رفت،آن یگانه یار معبودم،

و آن دلدار معشوقم،

من آن فانوس خاموشم،

تو سر بر زیر افکنده،

ومن مدهوش وبی هوشم،

و چون آواز دوری را نمی نوشم،

من آن مرغ قناری،

در لک مسکوت،بی هوشم،

ندای گرم آوازت،

بسان خاطری خاموش

شفای درد ودرمانت،

مثال پیکری،بی کوش

نگاه مست وبی اوجت،

مثال چشمه ای بی جوش 

و دیگر نیست،

آواز گرمی،از ته حلقوم دلشادی

و آن درمان دردی بر تنی خسته

وآن منظره ی اوجی،

بسان چشمه ای پر جوش

نه یک اوجی،

که می بردم به اوج قله ای خاموش

نه یک موجی،

که می بردم کنار ساحلی پرجوش...