نبار،ای ابرچابکسر،

که از دیدار تو،

با این کویر سرد،

بوته ای از خار می روید.

و ای آواز بی حاصل،

نخوان دیگر،

که از غمخانه ی قلبت،

نوای درد می آید.

و امروز،

دلم را درکویری سرد وبی حاصل،

رها کردم.

وبا یاد همان یک ذره از تابش،

شبم را،

در کویری سرد وسوزان،

گرم کردم.