نویسنده: زهره محجوب - ۱۳٩٠/۱/۳٠
نبار،ای ابرچابکسر،
که از دیدار تو،
با این کویر سرد،
بوته ای از خار می روید.
و ای آواز بی حاصل،
نخوان دیگر،
که از غمخانه ی قلبت،
نوای درد می آید.
و امروز،
دلم را درکویری سرد وبی حاصل،
رها کردم.
وبا یاد همان یک ذره از تابش،
شبم را،
در کویری سرد وسوزان،
گرم کردم.